الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
426
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
1091 - در وصف رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله شيخ « علاء الدين نواجى مصرى » در قصيدهاى ، سيّد مرسلين - عليه و إله افضل صلوات المصلين - را چنين مدح مىكند : عللوه بطيبه و برامه * و عريب النقا وحى تهامه يا رعي اللّه جيره خيموا * بالمنحنا من ضلوعه المستهامه قد حموا في الحمى عقيلة خدر * قتلت باللحاظ غزلان رامه كلّما رام من هواها خلاصا * وجد الوجد خلفه و أمامه حثه الشوق بالمسير إلى نحو * فناها و قادمنه زمامه ضل في التيه قلبه و هداه * نور سلمي و السرحة ابدي ابتسامه حالف السهد و السقام و عادي * مذ نأتيم هجوعه و منامه فعلىم البعاد و الصدو الهجر ؟ * و حتى متى الجفا و إلى مه فعدوه بزورة من خيال * في منام عساه يقضي مرامه عمرك اللّه سايق الظعن رفقا * بمسيري فلا أطيق دوامه و حنا نيك خل قلبا عليلا * يتنشق رند الحمي و خزامه قف به ساعة و عرج قليلا * بحما هم عسى يرى اعلامه كل عام يروم منهم وصالا * فعسى ان يكون ذا العام عامه * * * او را به خاطر اينكه اهل مكه و مدينه است ، كوچك شمردند . خداوند بيامرزد همسايگانى كه در بين پهلوهاى عاشق او قرار گرفتهاند . در مدينه از نازنينى حمايت كردند كه با زيبايىها ابروانش ، آهوان دشت و دمن را مىكشد . هرگاه مىخواست از عشق او فرار نمايد ، مهر و عشق را در پيش او و پشت سر مىديد . دلدادگى ، او را حركت مىداد تا به آن خانهها و شتران خدمت نمايد . قلبش در مهر و دلدادگى گم شد و نور سلمى او را هدايت كرد و خوشحالى از درونش روشن مىشد . با بيدارى شبها و مريضى هم قسم شد و با بيدارى و خواب به دشمنى پرداخت درحالىكه ما مىنگريستيم . پس تا كى دورى و هجران و تا كى جور و جفا ؟ او را در خواب عيادت كردند شايد كه به آرزويش برسد . اى مهاجر ! ( اى كاروانسالار ) آهستهتر ! پس من نمىتوانم جدايى را تحمل نمايم و بر من رحم كن و بر من هر لحظه رحمتى كن كه قلب من بيمار است ( عاشق است ) و بوى خزامه و مدينه را مىطلبد ؛ لحظهاى درنگ كن و لختى بار بيفكن در